سرویا
قاب نوشته های من
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس میارزد
من خودم هستم و یک دنیا ذکر
که درونم لبریز شده از شعر حقیقت جویی
من خودم هستم و هم زیبایم
من خودم هستم و پابرجایم
من دلم میخواهد
ساعتی غرق درونم باشم
عاری از عاطفه ها
تهی از موج سراب
دورتر از رفقا
خالی از هرچه فراق
من نه عاشق هستم
نه حزین غم تنهایی ها
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نوازش یا مهر
من دلم تنگ خودم گشته و بس
منشینید کنارم
پی دلجویی و خوش گفتاری
که دلم از سخنان غم و شادی پر شد
من نه عاشق هستم
و نه محتاج عشق
من خودم هستم و می
با دلم هستم و همسازی نی
مستی ام را نپرانید به یک جمله هی
سلام
یکی از آرزوهای تحصیلی من که یقینا هیچ وقت برآورده نخواهد شد همانا " انتخاب واحد " کردنه . یعنی یه روزی بیاد با آرامش همون درسایی که میخوای همون روزایی که میخوای یا همون ساعتا رو برداری! در حالی که داری قهوه فرانسه میزنی به درختا خیره شدی خیلی ریلکس بری انتخاب واحد کنی و بگیریم اون چیزایی که میخوایم! ماها مثل دانشجوهای رشته های دیگه که مثلا واسه یه درس دو تا کلاس با دو روز متفاوت و دو تا استاد مجزا دارن که دانشجو به انتخاب خودش می تونه اون ساعت دیرتره و اون استاد بهتره رو انتخاب کنه نیستیم. رو ماها سیستم دیکتاتوری پیاده میکنن، یعنی به ماها این استاد رو میدن که باید برداری! به قولی مُــردی و موندی همینو باید ورداری ، میخوای بخواه نمی خوایَم خوش اومدی .
و اینجوری بود که ماها ، هر روووز از طلوع تا غروبِ خورشید تو سایت بودیم ( نه اینکه همچین خیلی تمیزو حساب شده واسمون انتخاب واحد می کنن اینه که هر روز تو سایت دانشگاهیم ) ... باور کنین ما این روزای منتهی به انتخاب واحدمون بساطمونه!
اما چند روز پیش که روز انتخاب واحدمون بود، به لطف ریاست جدید دانشکده سیستم به معدل تغییر پیدا کرد. یعنی بر اساس معدل انتخاب واحد میشد. شکر خدا معدلم بدک نبود البته بعضی مثل امین که جز نفرات اول رشتمونه ( :دی ) اولین نفر انتخاب میکنه بعضی هم مثل من و محمدرضا ( جیگر:) ) از صبح میشینیم پای این سایت تا آماده شیم و رکوردامون رو باز کنن و د برو حمله!! کُند باشی تو این میدون کم میاری! یا بهتره بگم مردی!! باید سریع باشی و گرنه میخوری به روزای گند با استادای گند!! سرت رو برگردونی کلاس پره!! این ترم تا اینجا یه 20 واحدی گرفتم که هرچه تلاش کردم روزای کمتر برم دانشگاه، 4 روزی مهمونش هستم! یه روز هم تنها برای یه درس میرم یونی! خیلی زور داره این یکی! عمومی هم "تنظیم خانواده" قسمت شد این ترم برداریم تا با تنظیمات اساسی زندگی آشنا شیم! "تاریخ تحلیلی صدر اسلام" هم که از "تحلیل سازه" بیشتر اهمیت داره این ترم برام! :دی خوب شباهتشون اینه که جفتشون تحلیل میکنن!
خلاصه که همیشه آرزوم بوده اون ساعت ها و اون روزایی رو که میخوام با همون استادها انتخاب واحد کنم که امیدوارم یه روزی بهش برسم!
سلام
امروز یه روزه معمولیه مثل همه ی روزهایی که گذشته و روزهایی که قراره بگذره اما برای من نه تنها معمولی نیست بلکه خاص هم هست .. از امروز وارد 22 سالگی میشم و 21 سال گذشته رو دوست داشتم با همه ی لحظه های شیرینی که طعم و مزه ش تا همیشه به همون کیفیت باقی خواهد موند و با مزه های تلخش که زودگذر بودن و باقی نموند.
" بعضی از مردم برای زندگی در کنار رودخانه به دنیا می آیند .. بعضی برای کشته شدن با صاعقه .. بعضی برای شنیدن موسیقی .. بعضی برای شنا کردن .. بعضی برای ساخت دکمه .. بعضی برای شکسپیر بودن .. بعضی برای پدر بودن و بعضی برای رقصیدن " . فیلم BENJAMIN BUTTON
احساس نو شدن دارم نوعی تازگی و طراوت. الآن هم کم کم برم آماده بشم و برم یونی تا آخرین امتحانمون یعنی اخلاق اسلامی رو بدم اونم امروز! اینم یه نوع خاطره هست! امیدوارم از قرار امروز هم زنده بیام بیرون و ور شکست نشم ! :D
ایلیا: این غمی که در چشم هایم می بینی ، بخشی از سرگذشتم است. تنها بخش کوچکی است و فقط چند روز دوام دارد. فردا، وقتی به طرف اورشلیم به راه بیفتم، دیگر آن قدرت قبل را ندارد، و کم کم ناپدید می شود. وقتی در مسیری که همیشه می خواسته ایم، حرکت کنیم، غم تا ابد دوام ندارد.
پسرک: همیشه لازم است که آدمی برود؟
ایلیا: همیشه لازم است که آدمی بداند کی یک مرحله از زندگی اش تمام شده.
اگر بعد با لجاجت به آن چنگ بیندازی، لذت و معنای بقیه ی مراحل زندگی ات را از دست می دهی.
بعد خطرش هست که خدا تمام وجودت را به لرزه بیندازد تا سر عقل بیایی.
پسرک: خدا خیلی سخت گیر است؟
ایلیا: فقط در مقابل برگزیدگانش
\ کوه پنجم Paulo Coelho \
پی نوشت: امتحانام دیگه تموم شد. البته یه اخلاق اسلامی مونده که 17هم اونم تموم میشه. لازمه من هم بگم تو این مدت برای تک تک شما دوستای خوب، برای تک تک وبلاگاتون، برای
تک تک کامنتهاتون، برای تک تک حرفاتون و .... تنگ شده؟! 
+: سلام -:سلامن
علیکم!
+: سرویا آپ شده؟ -: بله بـــــله!! 
خوب چیکار کنم دیگه سرمون شلوغ شده صب تا
شب درس و امتحان و تحویل
پروژه اسیرمون کرده!! 
خوب من قرار بود از قرارمون بنویسم. به
خدمت شما عرض کنم که بله
دیگه. اول رفتیم یه کافی شاپ خوشگل و زیبا که آدرسش خیلی سر راست بود!
گیلی تو ماشین یادته؟! 
و واقعا دست اون کسی که رزرو کرده بود درد نکنه چه مکان دنجی واقعا نسبت به دفعه قبلی بهتر بود! ماییم دیگه!
2 ساعتی اونجا بودیم که فوق العاده بود
مکانش و 2 طبقه بود و طبقه بالا رو کامل در اختیار گرفتیم و بزن و بکوب و
برقص همراه با آهنگ همه چی آرومه من چقدر خوشحالم!! فقط یکم صورت حساب رو
دیدیم شوکه شدیم که خوب بالطبع زود گذر بود!
فرناز
(آینه ای در من) ، امین
، آناهیتا (چند روز ناپایدار) همراه دخترشون سپیده کوچولو ، رضا ، نسترن (فنچ بانو) ، محمد ، سرویا (جیگرشو! :دی)
و گیلاسی
.
آخرای کافه هم آناهیتا خانوم چون کار داشتن زودتر از جمعمون رفتن و "محمد خان" (یه آقا محمد دیگه 2 تا محمد داشتیم تو قرار) به جمعمون پیوستن. بعدش هم رفتیم شام به پیشنهاد فنچ خانوم! و منم یه گل از میز یه خانوم و آقا برداشتم که گل رو داشتیم پر پر میکردیم تا به این نتیجه برسیم که آخر طرف دوسش داره یا نداره. گل اسمش نمیدونم چی بود خیلی گلبرگاش زیاد بود تموم نمیشد که من میخواستم همه رو بزنم پر پر کنم گیلی نذاشت دیگه!
روی دستمال کاغذی گیلی هم یه خاطره نوشتیم
که موند دست محمد خان که قرار
بود اسکن کنه. من تو دایره ی وسطش یه سری نقش و نگار کشیدم که فنچ بانو
نوشته بود سرویا جانم! :دی
یه 3 ساعتی هم اونجا بودیم و در نهایت
عملیات برگشت به منزل انجام شد !!
5 ساعتی که با هم بودیم لحظات خوبی رو ثبت
کردیم . جای همتون خیلی خالی بود.
سپیده خانوم هنرمند هم تو دفترش هم اسم هممون رو نوشت هم من و گیلاسی و فرناز و فنچ بانو، صورتمون رو کشید ! مامانش هم اسکن کرد و گذاشت نقاشیها رو تو بلاگش که اگه دوست دارین ببینین برین اینــجا.
در مورد این تصویر به خدمت شما عرض کنم که این اسم "الی" که ملاحظه میفرمایید "علی" هست در واقع بنده هستم. اسم منو خوب نشنید بچه همین و بس! برداشت های دیگه اکیداممنوع!!
نقاشی دوم رو هم سپیده 4 ساله از تهران کشیده! سمت راست فرناز و سمت چپ گیلی!
باز هم نقاشی سپیده خانوم کوچولو، سمت راست خودم و سمت چپ فنچ بانو به همراه یکی از دوستان فضاییمون یا شایدم ای تی!! البته ما خودمون هم شکل فضایی ها ترسیم شدیم!!
تو یه جمله بازم " عالی " بود و ممنون.
..........
آدم برفیمون :)
این درس رو این ترم تو حذف و اضافه از اونجا که اون استادی که میخواستم و به قول خودمون باحال بود و نمره بده! باهاش برداشتم.
هفته ی پیش بعد از کش و قوس های فراوان (!) نوبت به من رسید تا کنفرانس بدم. بعد کدوم بخش کتاب هم افتاد بهم؟ بخش عفاف و حجاب وشهوت و این چیزا! به به!! عرضم به خدمتتون که من هم رفتم و تا کنفرانس بدم. این استادمون هم خیلی استاد ماهیه و صد البته با جنبه و همین خصوصیات باعث شده همه ی دانشجوها دلشون بخواد تا باهاش بردارن.
رفتم و شروع کردم با جوی کاملا سنگین و محکم از عفاف و شهوت گفتن! بعد این کلاس ما هم خیلی بچه های باحالی داره از اول تا آخر زنگ فقط میخندیم! آقا من تا میرسیدم به عبارت شهوت جنسی (!) کلاس منفجر میشد!!
بعد بچه ها هم خوب براشون ابهاماتی پیش اومد که من تا حدودی برای برطرف کردن اینا اقدام کردم اما دیگه از حد من خارج بود! بعد با بچه ها وارد بحث چگونه این شهوت رو کنترل کنید شدیم!! میگفتم طبق کتاب شما باید از گناها بپرهیزید و ازدواج به موقع و آسان و ساده و ... داشته باشید !! یا اینا نشد همون قضیه حمار که میگه من راضی تو راضی گور بابای ناراضی رو اجرا کنید!!
حالا استاد میگه بچه ها ایشون (یعنی من) میتونه اسم به من بده و شما رو بندازه بیرون! (حالا استاد بدبخت نمیدونه همهش زیر سر خودمه!!) .این هفته هم یه تحقیق باید تحویل میدادیم تحقیق من عجب تحقیقی شدا! رفتم سایت تبیان یه کپی و یه پیست! بعد موضوع تحقیقم فوق العاده بود رابطه دوستی و دوستی سالم بین پسر و دختر!! استاد هم کلی حال کرد آفرین پسرم تو به این چیزا برات مهمه و اهمیت میدی! 
حالا امتحان این درس هم از 14 بهمن افتاده 17 بهمن! شما که میدونین چه روزیه 17 بهمن؟ خدایی انصاف من یه همچین روزی برم امتحان بدم؟؟
پی نوشت: خوبی که از حد بگذرد ، نادان خیال ِ بد کند !
سلام
اه من یه 20 روز آپ نکردم؟! خوب مریض شدنم و اینور و اونور بودن و بقیه چیزا شد آنچه شد که نبودم این مدت. خلاصه اصلا رو به راه نبودم این مدت. نگین بی معرفت که بی معرفت نشدم. سرویا با طعم تلخ که نمیخواستین بخونین؟
منم یه مدت کشیدم جاده خاکی! (تازه برا همتون کی گل فرستاد؟!
)
اما خوب همین اول بگم دلم برا رفیقای وبلاگیمون تنگ شده و میخوایم یه قرار بلاگی باحال بزاریم به شیوه همون قبلیا که خوندین دیگه و مزه ش تو ذهن میمونه
تا دوستانمون رو ببینیم تا هم از این غیبت ما یه کوچولو بگذره همین که هرکی میخواد هاله ی نور ببینه بتونه! قناری رو بگو...
بچه های خودمون که هستن و اگه نباشن اصلا مزه نمیده اما اینبار دوستان دیگه هم میخوایم باشن. بقیه بر و بچ هر کی پایه ست منو ببینه و مهم تر اینکه بازم منو ببینه و با پول یارانه ش منو شام مهمون کنه + ناهار + صبحانه بیاد!! :دی شوخی کردم دیگه شاید ما رفتیم ما رو ندیدین حداقل باز ببینید میدونم دلتون زیاد تنگ شده دیگه!
دیگه از چی بگم؟
آهان، راستی من در بازدیدی که به همراه استاد جیگرمون (یه پست ازش مینویسم خیلی استاد ماهیه) از برج میلینیوم داشتم، این برج رو تایید میکنم! دیگه از نظر من تایید بشه کلیه دیگه بدویید برید واحدهای مسکونی ش رو هم بفروش میرسونه. این برج اولین و بزرگترین سازه پیچ و مهره ایران هست و از این جهت منحصر به فرد هست.
* تیتر پست آهنگ "نفس" علی عبدالمالکی
پی نوشت: منو میتونید اینجا هم بخونید.
سلام
ای بابا میدونم دوستان این مدت 10 روز براتون یه سال گذشت! تازه روزمون هم بود و مبارک هم باشه البته دیروز!
امروز صبح که با چندتا از دوستا از دانشگاه کانکت شدم و اومدم وبلاگم و چندتا از وبلاگ دیگه ی بچه ها رو باز کردم خیلی دلم تنگ شد. بخاطر همه ی مهربونی هاتون ممنون. کلی بتونم به تمام دوستایی که تو کامنت دونی پست قبل محبت کردن برم وبلاگاشون و جبران کنم.
دلیل این کارم هموینطوری خواستیم یکم حالمون مناسب تر شه بنویسم وگرنه منو این لوس بازی ها! استخفرالله! فقط قبل از هر چیزی بهتون بگم که هر چی با خودم دو دوتا چهارتا کردم دیدم آدرس عوض کردن فایده ای نداره باور کنید اگه با اسم (سکینه) هم وبلاگ نویسی کنم
دوباره یه ماه بعد همین آش و همین کاسه. در کل دلمون برا اینجا و بعضی بی معرفتا خیلی تنگ شد!!! 
میدونین اوج ایثار چیه؟؟ اوج ایثار اینه که امروز یه آقای باشخصیت و مهربون و گل (تا ... n) سر ظهر درحالیکه خیلی گشنه ش هست و چون تا آخر کلاست تموم بشه و بیایی سر ظهر میشه و دمش گرم یه دونه شیرینی حالا یا اضافه اومده یا شایدم مرام گذاشتن کنار گذاشتن که بعید میدونم! بعد این آقای با شخصیت هم خدای ایثار فقط این میوه های مزخرف رو که میزارن روش پرتغال نارنجه لیمو نارنگیه نمیدونم چیه رو به زور بکنن تو حلقش و از اون شیرینی خوشگل بگذری و بزاری 2 تا خانوم ( ! ! ) که از راه میان و به جمع اضافه میشن کوف... معذرت میخوام میل کنن!! 
مدیونین اگه فکر کنین اون آقای محترم شیرینی نخورده بوده ها!! اون آقای محترم دوست داشته اون شیرینی بخاطر مناسبتش و تو اون جمعش بخوره!! بعله! البته جای اون شیرینی چیز شیرین تری میل کرد که یه دنیا می ارزید! 
پی نوشت: این پست فرناز بحث خوبیه، بخونید و نظرتون رو براش بنویسید.
پی نوشت: منو میتونید اینجا هم بخونید.
سلام
اول اینکه جدا کیف می کنم وقتی عنوان بامسمای این پستم رو می بینم...مدیونین اگه فکر نکنین چه روزها و چه شب هایی که سرش فکر نکردم و چه فسفرهایی که نسوزوندم!! مدیونین بخدا.
در جریان قرار وبلاگی که با آینه ای در من(فرناز) و گیلاسی و نقش و نگار و بقیه بچه ها بودن و شرحش هم اینـجـا
آورده شد ، فرناز یه شاهکار هنری از خودش به جا گذاشت که در قبالش 2 تا حوری هم ازم گرفت!! بله عزیزان من، علی هم هاله ی نور داره اونم از نوع نارنجیش! مدارکش هم موجوده! من البته یه سفر به قم به همین دلیل هم میخوام داشته باشم ببینم نظر بزرگان در این مورد چیه؟!!! 

بله دیگه عرض دیگه ای نیست یعنی هست اما چون بعضی از مسائل هر چقدر که برای ما عادیه برای بعضی ها غیر عادیه و ممکنه بد برداشت بشه از ادامه دادنش پرهیز می کنم ... ولسلام.
| Design By : nightSelect.com |




